نوشتنمان داشت مي آمد فِرتُ فِرت!!.. ولي حيف که کلاس داشتم.. ولي مي دانستيم همان خدايي که آوردش در دلمان.. بخواهد.. نمي گذارد.. که بپراننش.. بازش مي گرداند.. خودش..
داستان از آنجا شروع مي شود که شب بود و همه جا تاريک.. دخترک نشسته بر روي صندلي اتوبوس.. اتوبوس همان خط واحد شهرداري است که قرار است تعدادي از دانش آموزان مدرسه اي را به اردو ببرد.. با سرعت مي رود، در بين راه مي ايستد تا مسافر سوار کند، مريم و مادرش سوار مي شوند.. مريم دختر افليجي است که به سختي راه مي رود، اتوبوس از خياباني که مقصد دخترک است با سرعت عبور مي کند.. و دور مي شود.. دخترک تا به خودش مي آيد مي بيند که همه جا برايش ناآشنا است.. در آن اتوبوس فقط مريم را مي شناخت.. با آن حالت اضطراب و ترسي که داشت، تصميم گرفت هر جا که مريم پياده شد او هم پياده شود!..
اتوبوس مي ايستد.. يک جاي بسيار دورتر از خانه ي دخترک!!.. مريم، مادرش و دخترک پياده مي شوند.. مريم به سختي راه مي رود.. دخترک کمکش مي کند.. عصايش را نگه مي دارد.. آرامش مي کند.. و راهش مي برد.. آن طرف تر عروس و دامادي چشمان دخترک را به خود مي دوزند.. فيلم بردار اشاره مي کند به آن زوج.. دختر ک باز به خودش مي آيد.. مريم و مادرش دور شده اند.. با عجله خودش را به آنها مي رساند..
زمان مي گذرد.. تند و تند ثانيه ها سپري مي شوند.. دخترک خود را در کنار خانواده اش مي بيند.. همه شادند.. اين همه شادي يک جا، تصور سنگيني بر دلش مي گذارد.. ولي به جاي اهميت دادن به افکارش، تصميم مي گيرد از اين شادي اش لذت ببرد!!.. از ته دل خدا را شکر مي گويد.. در آن نز ديکي رودخانه اي مي بيند.. پدر، مادر و برادرش غرقِ در شادي اند.. دخترک به سوي آنها مي رود.. جذب آب مي شود.. دورتر مي رود.. خيلي دور.. جوري که ديگر آنها را نمي بيند.. ولي مي رود.. باز هم دورتر مي شود.. انگار که مي ترسد اين همه شادي را از دست بدهد.. آنقدر دور مي شود که امواج آب تند و تندتر مي شوند.. در نهايت غرقيدگي خود را به ساحلي مي رساند.. تا مي خواهد کمي آرام بگيرد.. زير پايش خالي مي شود.. وجودش نهايت ترس شده، ولي عجيب آرام است!!.. انگار که هيچ اتفاقي نيفتاده.. خووب که دقت مي کند، زير پايش چندين قواره پارچه مي بيند.. آري يادش آمد که دورترها شهري بود که از گناه زياد مردمانش در آب فرو رفته بود..
زير پايش گودتر مي شود.. يکهو مي فهمد که اصلاً ساحلي در کار نيست.. و اين ها پارچه هاي پلاسيده شده ي دست نخورده اند.. با خود مي انديشد که چه کند.. همچنان لرزان و مضطرب است.. و سر انجام، در اين نهايت خستگي و ترس، که پايش به جايي بند نيست.. مريم را مي بيند، که شتابان به سويش مي آيد!!..
آري آن هنگام که فقط براي رضاي خدا، به کسي کمک کني... ( بدون انتظار عوض!! ) خدا آنچنان رحمتش را به سويت مي باراند، که گويي جز تو بنده اي ندارد!
التماس دعا
يا علي مدد..............