تنها کسي که خوب مرا درک مي کند
يک روز زادگاه مرا ترک مي کند
آفاق را گرديده ام.. بسيار خوبان ديده ام.. اما تو چيز ديگري!!...
من از داغ شقايق مي نويسم.. از اسرار و حقايق مي نويسم.. نه از باران، نه از شبنم، نه از گل، من از ياران عاشق مي نويسم.. دوست يعني صداقت داشتن.. خستگي را از دوش هم برداشتن!!..
با تموم شدن دفتر خاطرات جمکرانم، مجبور شدم به دنبال يه دفتر ديگه بگردم براي ثبت دل نوشته هايم!!.. تا اينکه قسمت شد دفتر خاطرات کودکي تر هايم، دفتر دومم باشد.. با مرور اين خاطرات، با ديدن دست خط هاي کودکي ها و بروز دادن عشق و دوستي آن موقع ها ناخودآگاه دلتنگ مي شوي.. با يه حساب سرانگشتي، به اين نتيجه مي رسي که واقعاً چقدر زود دير مي شود!!..
10 سال گذشت.. 10 سال بزرگتر شديم.. 10 سال پيرتر شديم.. 10 سال چقدر زود گذشت..
کاش در دهکده ي عشق فراواني بود.. توي بازار صداقت کمي ارزاني بود.. کاش اگر گاه کمي لطف به هم مي کرديم.. مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود..
کودکي را دوست دارم به خاطر عشقش، به خاطر محبت، به خاطر کوچک بودن، به خاطر ساده و پاک بودن، به دليل قلبي مهربان و بي آلايش داشتن، قلبي که هيچ حيله اي در آن نيست!!.. کودکي دنياي ديگري دارد، که هيچ کس قدرش را نمي داند.. کودکي مانند باد گذشت و من بزرگ شدم.. ولي هنوز، خاطرات آن در قلبم است و کاش هيچ وقت آن را فراموش نکنم...