دانش را فراگيريد که فرا گرفتنش، حسنه است. [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
کل بازديدها:----1942---
بازديد امروز: ----1-----
بازديد ديروز: ----20-----
ي حس غريب

 

نويسنده: سعيده
سه‏شنبه 3/2/1387 ساعت 1:0 صبح

بسم الله الرحمن الرحيم


اول به ساعت مي نگرم 32/2 بامداد شنبه 31/1/87 با خود مي انديشم که بنويسم يا...


از طرفي احساس مي کنم ذهنم شلوغ است و بايد تخليه شود چون خطر پريدن زياد است...


از طرف ديگر حدود 4 ساعت بيشتر وقت براي خوابيدن ندارم چون فردا روز پر کاري را در پيش دارم. امروز خداوند مهربانم تحولي دگر در زندگي ام آغاز کرد، و آن باوري دگر است. زياد شنيده بودم که کساني بودند که يک شبه ره صد ساله را رفتند، از رسول ترک گرفته تا خيلي هاي ديگري که شايد با يک سخن کوتاه از اين رو به آن رو شدند و من چقدر در انتظار همچين لحظاتي بودم براي خودم. ولي همينکه نخواستم، مثل اينکه دادند.. کاش برايم بماند. کم لطفي يا شايد بي انصافي زيادي باشد که اگر يادي نکنم از بانيش! از بچگي هميشه غبطه مي خوردم به کساني که مي توانستند بنويسند، چقدر دلم مي خواست من هم بتوانم بنويسم. حتي انشاهايم را نيز رونويسي مي کردم، به ياد ندارم حتي يک بار خودم انشايي را نوشته باشم، زياد هم کتاب نمي خواندم، و حتي از نوشتن با زبان خود در وبلاگ نيز واهمه داشتم.. حتي تَرش اينکه در مجامع عمومي زياد حرف نميزدم، حتي حرفي که بايد زد را.. اين باعث شده بود اسم خودم را بگذارم حرافِ بي زبان!!!..


چون خيلي حرف داشتم براي شنيدن، ولي نمي آمد براي گفتن.. و من مانده بودم با يک دل پُر.. و يک زبان بند.. خلاصه گذشت و گذشت تا آن روز قشنگ تا آن روز عجيب فرا رسيد، همان روزي که اولين تحول در نوشتنمان رقم خورد. آن روز قرار بود پروژه ام را براي استادم ميل کنم و بعد از پستش با اصرار زياد و هزاران بار يادآوري اسم خودم و زهرا را براي طلائيه نوشتيم، آنقدر ذوق داشتيم که از شوق زياد ديسکت حاوي پروژه اي که براي بدست آوردنش خيلي زحمت کشيده بودم را در سايت جا گذاشتم. در راه باز گشت تازه يادم آمد که چه گلي به سرم زده ام. حدود 2 ساعت وقت داشتم براي بدست آوردنش..


نميدانم اينها را براي چه مي نويسم، بعضي وقتها توو دلم خالي مي شود.. اصلاًً چه کسي با نوشتن اين چرت و پرتها نويسنده شده  که من دوميش باشم؟!!..


نوشته هام هدفمند نيستن، نيم ساعت گذشت، همش تو فکر اينم که صبح چجوري پاشم.. (آخرشم خواب موندم!!!)


و اين لطف بيکران خداي مهربانم بود که اين باور را در دلم نشاند که من هم مي توانم، و وسيله ي فهماندن اين لطف به من شايد همين زائر امام غريبمان بود!!.. هر چند که قبلاً هم ژئو جان سعي کرده بود به ما بفهماند ولي امروز خيلي عجيب تر باورمان شد.. خدا کند که واقعا حقيقت داشته باشد.. باز هم شُکر.. و شُکر..


    نظرات ديگران ( )

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [5/6/1387- 2:35 ع] تو ابتداي خوش ماجراي من بودي ...
    [آرشيو شده ها]

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسي بلاگ
  • درباره من

  • لوگوي وبلاگ

  • مطالب بايگاني شده

  • لينک دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  •